تفنگهای پر برای شلیک به مغزهای پر ساخته شدهاند!
و مغزهای خالی برای پر کردن این تفنگها!
از کسی که کتابخانه دارد و کتابهای زیادی میخواند نباید هراسید!
از کسی باید ترسید که تنها یک کتاب دارد و آن را مقدس میپندارد!
ولی هرگز نخوانده است.
مگسی را کشتم
مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می چرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیهی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم
چیزهایی که فقط در ایران است!
· فقط یک ایرانی استعداد چت کردن همزمان با 18ای دی یاهو رو داره!
· فقط یک ایرانی هنگام دور زدن با ماشین، بجای استفاده از راهنما، دستش رو بیرون از ماشین میاره!
· فقط یک ایرانی میتونه از بوق ماشین برای احوالپرسی گرفته تا فحش... استفاده کنه!
· فقط در ایرانه که بعد از مراسم ازدواج به عروس و داماد به جای آرزوی خوشبختی انواع راههای کشتن گربه دم حجله را آموزش میدهند!
· فقط در ایرانه که اگه دختری بهت محل نمیگذاره میگن میگن عاشقته! و اگر پسری بهت محل نمیزاره اوا خواهره!
· فقط در سریالهای ایرانیه که آدم خوباش فقیرند و پر از اعتقاد و آدم بداش پولدارند و دزدند و به هیچ وجه آدمها نمیتونند هر دو خصلت را داشته باشند!
· فقط یک خواننده زن ایرانی، این نبوغ رو داره که با لباس شب بتونه تو کوه و کمر آواز بخونه
· فقط یک پسر ایرانیه که بعد از ازدواجش تازه بیاد دوران شیرخوارگیش میوفته و به مادرش وابسته میشه
· فقط یک فروشنده ایرانیه که اگه وارد فروشگاه بشی و مثلا یک پیراهن را ازش بخوای بیاره تا پرو کنی میگه "اگه میخری بیارمش"!
· فقط در ایرانه که بعد از یک تصادف ساده ممکنه قتل اتفاق بیوفته!
· فقط خانمهای ایرانی هستند که دچار عارضه پوستی هستند و رنگ پوست صورت با گردنشون 6 درجه فرق میکنه!
· فقط در ایرانه که داشتن زن با 7، 8 تا دوست دختر امری اجتناب ناپذیره!
· فقط در عروسی ایرانیه که تعداد بچهها از تمام میهمانها و خدمه بیشتره!
· فقط یک مرد ایرانیه که مامانش رو بیشتر از زنش دوست داره!
· فقط در رستوران ایرانیه که تو بجای معاشرت با کسایی که باهاشون اومدی، بر و بر میز روبروت رو نگاه میکنی!
· فقط یک خانم ایرانیه که توی فروشگاه، سلمونی، مهمونی، صف مرغ و تخم مرغ، کفش پاشنه 25 سانتی میپوشه!
· فقط در ایرانه که توی مهمونی، آدمها بجای معاشرت کردن و شاد بودن فقط به دنبال ایراد گرفتن و سوژه کردن هستند!
· فقط در ایرانه که تا یه مهمون خارجی میاد سریع دور و برش جمع میشن و میپرسن اجاره خونه اون ور آب چقدره؟
· فقط یک پدر بیچاره ایرانیه که مجبوره خرج بچههاشو تا زنده است بده بعد هم بگن بیچاره سنی نداشت سکته کرد!
· فقط در ایرانه که ابروی دختراش 6 خط بالاتره!
· فقط در ایران بعد از طلاق، زنه فاسد بوده و مرده دیوانه!
· فقط یه دختر ایرانی این استعداد رو داره که توی گرمای تابستون چکمه بپوشه و توی سرمای زمستون صندل!
· فقط یک ایرانیه که توی رستوران بعد از خوردن غذاش درخواست ظرف یکبار مصرف میده تا 2 لقمه باقیمونده غذاشو ببره خونه چون فکر میکنه پول داده!
· فقط یک ایرانیه که تو رستوران سالاد را شخم میزنه و قبل از اینکه غذا رو براش بیارن سیر میشه!
· فقط یک پدر و مادر ایرانی هستند که چه بچشون 4 سال داشته باشه چه 40 بازم این اجازه را دارن که حتی به آب خوردن بچشون نظارت کامل داشته باشن!
· فقط ایرانیها هستند که معتقدن که هنر، فقط و فقط نزد خودشونه!
· فقط ایرانیها هستند که در فرودگاهها یه 40/50 کیلو اضافه بار دارن!
· فقط یک خانم ایرانی میتونه که در یک استخر هتل 5 ستاره با گن و لباس زیر بیاد تو آب چون فکر میکنه هر گردی گردوست!
· فقط ایرانیها هستند که باز هم در رستوران همون هتل دوربین بدست از غذا و همه توریستهای دیگه در حال خوردن غذا بدون اجازه فیلم میگیره تا به همه بگه من کجا بودم!
· فقط در ادارههای دولتی ایرانه که هیچ وقت حق با مشتری نیست و هر یک از کارکنان خود مدیر کل آن اداره هستند و در ضمن به نشانه خاکی بودن کفشهاشونو زیر میز پارک میکنند و با دمپایی در اداره میچرخه!
· فقط در ادارههای دولتی ایرانه که امکان داره پروندههای شما گم بشه!
· فقط در ایرانه که پسر به پسر تیکه میندازه تا پیش دوست دخترش کلاس بزاره!
· فقط یک ایرانی هست که پیش از یاد گرفتن کامپیوتر، میتونه فیلتر رو دور بزنه!
نکاتی بسیار قابل تامل درباره فقر
· فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛
· فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛
· فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانوادهات بهتر باشه؛
· فقر اینه که بچه ات تا حالا یک هتل ۵ ستاره رو تجربه نکرده باشه و تو هر سال محرم حسینیه راه بندازی؛
· فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغهای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات بابک خرمدین رو ندونی؛
· فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛
· فقر اینه که وقتی با زنت میری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوششششگلهههه؛
· فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛
· فقر اینه که ۶ بار مکه رفته باشی و هنوز ونیز و برج ایفل رو ندیده باشی؛
· فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛
· فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمیخری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛
· فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛
· فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛
· فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی؛
· فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛
· فقر اینه که به زنت بگی کار نکن ما که احتیاج مالی نداریم؛
· فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی میخوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقهات رو شکسته؛
· فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛
· فقر اینه که تولستوی و داستایوفسکی و احمد کسروی برات چیزی بیش از یک اسم نباشند اما تلویزیون خونهات صبح تا شب روشن باشه؛
· فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی و هابیهای تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛
· فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربیهای بدنت بنزین بسوزانی؛
· فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛
· فقر اینه که کتابخانه خونهات کوچکتر از یخچالت(یخچالهایت) باشه
مطلبی جالب از دکتر شریعتی
مطلبی جالب از دکتر شریعتی
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:
١ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم نیستند.
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
٢ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم هستند.
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
۴ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هستند.
شگفتانگیزترین آدمها!
در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما می روند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم، باز می شناسیم، می فهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
حمام شیخ بهایی، شمع یا شعله
حتما شما نیز اسم شیخ بهایی و حمام معروفش را شنیدهاید. حمامی که در بین عموم معروف است که با شمع گرم میشده است. و عدهای میگویند آن شمع با اتم کار میکرده است. و نهایت اینکه شایع شده که چون این شمع با اتم کار میکرده است انگلیسیها یکی از شمعها را بردهاند و آن یکی را دست کاری کردهاند و بخاطر آن، از کار افتاده است.
راستی واقعیت این حمام چی بوده است؟ آیا واقعاً با یک شمع گرم میشده است؟ چطور ممکن است؟
تنها نظریه قابل قبول و شاید پذیرفته شدهای که هم اکنون وجود دارد این است که یک سیستم سفالینه لوله کشی زیرزمینی حدفاصل آبریزگاه مسجد جامع و این حمام وجود داشته که با روش مکش طبیعی گازهایی چون متان و اکسیدهای گوگردی به مشعل خزینه حمام هدایت میشده و به عنوان منبع گرما در مشعل میسوخته و یا اینکه مستقیما این گازها را از مواد زاید دفع شده در خود حمام جمع آوری میکردند و مورد استفاده قرار میدادند.
در جریان مرمت خانه شیخ بهایی در همان نزدیکی در کف زمین تنپوشههای سفالی و چاههای مرتبطه و یک لوله آزمایش پیدا شده بود که احتمال میدهند مربوط به طراحی حمام باشد. همچنین طبق مطالعاتی که توسط باستانشناسان و متخصصین انجام شده است معلوم گردیده که فاضلاب شهر اصفهان توسط لولههای جمع آوری فاضلاب وارد خزینه حمام میشده است و طبق محاسبات دقیقی که شیخ بهایی انجام داده بود و با طراحی خاص خزینه، این فاضلاب تبدیل به گاز متان میشد که قابل سوختن است. لجنهای ته نشینی نیز به عنوان کود آلی مورد استفاده قرار میگرفت. شیخ بهایی با محاسباتی که انجام داده بود، حجم لجن را برای تولید بیوگاز مشخص کرده بود و گفته بود که اگر لجن به اندازهای که خود مشخص کرده بود برسد میتوانید مقدار مشخصی از لجن را به عنوان کود استفاده کنید. برای برداشت این لجن اضافی برنامه دقیقی ترسیم شده بود و در هر زمانی میزان برداشت اهالی هر منطقهای مشخص بود.
گاز تولید شده توسط فاضلاب بوسیله شعلههایی که تعبیه شده بود مخزن آب حمام را گرم میکرد. پس از گذشت چندین سال و ضعف حکومت آن زمان که پایتخت ایران، اصفهان بود کشاورزان بدون برنامه و خارج از نوبت از این لجنها برداشت نمودند تا به عنوان کود استفاده نمایند و بدین جهت بود که این شعلهها خاموش شدند.
امروزه تولید گاز از فاضلاب به عنوان بیوگاز نامیده میشود که یکی از تخصصهای مهندسین بهداشت و محیط زیست میباشد. در کشورهای اروپایی و آمریکا از این سیستم به عنوان بازیافت فاضلاب و تهیه سوخت استفاده میشود ولی متاسفانه در ایران کاربرد زیادی ندارد و آنطور که شنیده شده است در حصارک کرج از این سیستم جهت روشنایی و گرمایش و وسیله پخت و پز استفاده میشود.
روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
وندر طلب طعمه پر و بال بیاراست
بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت
امروز همه ملک جهان زیر پر ماست
بر اوج چو پرواز کنم از نظر تیز
میبینم اگر ذرهای اندر ته دریاست
گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد
جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست
بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید
بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست
ناگه ز کمینگاه یکی سخت کمانی
تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست
بر بال عقاب آمد آن تیر جگر سوز
وز عرش مر او را به سوی خاک فرو کاست
بر خاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی
بگشود پر خویش سپس از چپ و از راست
گفتا: عجب است این که ز چوبی و ز آهن
این تیزی و تندی و پریدن ز کجا خاست؟
بر تیر نظر کرد و پر خویش بر او دید
گفتا: ز که نالیم که از ماست که بر ماست!
مهربانی ...
مهربانی را وقتی دیدم
که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید
تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد
بر سنگ مزار
الا،ای رهگذر! منگر! چنین بیگانه بر گورم
چه میخواهی؟ چه میجویی، در این کاشانه عورم؟
چه سان گویم؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
نمیدانی! چه میدانی، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه فقر است و من زندانی زورم
کجا میخواستم مردن!؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت، به قعر خاک، پوسیدم
ز بسکه با لب محنت، زمین فقر بوسیدم
کنون کز خاک فم پر گشته این صد پاره دامانم
چه میپرسی که چون مردم؟ چه سان پاشیده شد جانم؟
چرا بیهوده این افسانههای کهنه بر خوانم؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده، آبم کرد و خاک مرده ها، نانم
همان دهری که بایستی به سندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و میگفتم: انسانم
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد، افسانه شد، روز به صد پستی
کنون...ای رهگذر! در قلب این سرمای سر گردان
به جای گریه: بر قبرم، بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود، از عالم هستی
نه غمخواری، نه دلداری، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینه زحمت، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شبهای سکوت کاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه عصیان، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر، با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی
عاقبت کارتونهای دوران کودکی مون
آقای سکسکه عمل کرده، میره سر کار و میاد و زندگیشو میکنه!
الفی دیگه از هیچی نمیترسه!
آلیس، شوهر کرده، دو تا بچه ام داره و یه زندگی حقیر توی یه آپارتمان 50 متری ساده،
آن شرلی! ارایشگر معروفی شده تو جردن و چند تا محله بالا شهر شعبه زده حسابی جیب مردم و خالی میکنه به اسم گریم و رنگ موهای عالی....
ای کیو سان کراکی شده و مخش تعطیل تعطیله!
بامزی یه خرس بزرگ شد و شکارش کردن!... شلمان هنوزم خوابه!
پت پستچی بازنشسته شده و الانم تو خونه سالمندان منتظر مرگشه!
بنر رو یادته؟ پوستشو تو خیابون منوچهری 30 تومن میفروختن!
بالتازار و زبل خان آلزایمر گرفتن.
دامبو، پلنگ صورتی، پسر شجاع، خانوم کوچولو، شیپورچی، یوگی و دوستاش همه توی یه سیرک بزرگن!
تام سایر حسابی با کلاس شده و موهاشو مدل جوجه تیغی درس میکنه!
تام و جری دوتا دوست صمیمی شدن!
تن تن تو یه روزنامه خبرنگار بود، الان تو زندانه!(لابد به جرم آزادی اندیشه!!)
میگن خاله ریزه رفته مکه و حاج خانوم شده، تو مجالس زنونه روضه میخونه و خرج زندگی خودشو شوهر معلولشو ازین راه در میآره! قاشق سحر آمیز و جنگلی ام دیگه تو کار نیست!
جیمبو رو از رده خارج کردن(اینو دقیقن نمیدونم، شایدم اجاره دادنش به ایران ایر!!)
چوبین خیلی وقته که مادرش و پیدا کرده و دنبال یه وامه تا ازدواج کنه!
حنا خانوم دکتر شده، مادرشم از آلمان برگشته کنارش!
خپل رو از باغ گلها انداختنش بیرون، اونجا یه برج 1000 طبقه ساختن! (چند روز پیش کنار یه سطل آشغال دیدمش - خیلی لاغر شده!)
خانواده دکتر ارنست همسایه مونن، هر سه تا بچهاش رفتن، زن دکتر خیلی مریضه!
رابین هود رو تو اسلام شهر گرفتنش - به جرم شرارت!- هفته دیگه اعدامش میکنن!
سوباسو و کاکرو قهرمان جهان شدن، خوب که چی؟!
کایوت، بالاخره رود رانر رو گرفت ولی از شانس بدش! آنفولانزای مرغی گرفت و... اونم مرد!
هیشکی نفهمید گالیور عاشق فلورتیشیاست!
لوک خوش شانس ساقی محله مونه!
مارکو پولو تو میدون راه آهن یه میوه فروشی زده - میگن کارش خیلی گرفته!-
گربه سگ عمل کردن و جدا شدن!
ملوان زبل تو کار قاچاق آدمه!
آقای پتی بل تو میدون شوش یه بنکدار کله گندس!
معاون کلانتر ارتقای شغلی پیدا کرده، داره میشه رئیس پلیس!
آقای نجار مرده و از وروجکم خبری نیست!
پت و مت حالا دیگه دوتا آقای مهندسن!
هایدی یه پزشک ماهر شده و چشمای مادر بزرگ و عمل کرد
نل افسردگیش خوب شد و داستان زندگیشو به زودی چاپ میکنه!
راستی بابا لنگ دراز هپاتیت C داره... واسش دعا کنید!
بلفی و لی لی بیت رو با همدیگه گرفتن و سنگسار شون کردن!
دادلی دورایت دو ساله که رئیس جمهور شده!!!
کتاب دستی زندگی
زندگی شما میتواند به زیبایی رویاهایتان باشد. فقط باید باور داشته باشید که میتوانید کارهای سادهای انجام دهید. در زیر لیستی از کارهایی که میتوانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده شده است. هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود لذت ببرید. سلامتی: 1- آب فراوان بنوشید. 2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید. 3- از سبزیجات بیشتر استفاده کنید تا غذاهای فرآوری شده. 4- با این 3 تا E زندگی کنید: Energy (انرژی)، Enthusiasm (شور و اشتیاق)، Empathy (دلسوزی و همدلی). 5- از مدیتیشن، یوگا کمک بگیرید. 6- بیشتر بازی کنید. 7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید. 8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید. 9- 7 ساعت بخوابید. 10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیادهروی کنید و در حین پیادهروی، لبخند بزنید. شخصیت: 11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمیدانید که بین آنها چه میگذرد. 12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید. 13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید. 14- خیلی خود را جدی نگیرید. 15- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید. 16- وقتی بیدار هستید بیشتر خیالپردازی کنید. 17- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید. 18- گذشته را فراموش کنید. اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین میبرد. 19- زندگی کوتاهتر از این است که از دیگران متنفر باشید. نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید. 20- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید. 21- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما. 22- بدانید که زندگی مدرسهای میماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر میباشند. 23- بیشتر بخندید و لبخند بزنید. 24- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد. جامعه: 25- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید. 26- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید. 27- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید. 28- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سال بگذرانید. 29- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید. 30- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری میکنند، به شما مربوط نیست. 31- زمان بیماری شغل شما به کمک شما نمیآید، بلکه دوستان شما به شما مدد میرسانند، پس با آنها در ارتباط باشید. زندگی: 32- کارهای مثبت انجام دهید. 33- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید. 34- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است. 35- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید. 36- حتی بهترین هم میآید. 37- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید. آخرین اما نه کماهمیتترین: - لطفاً این موارد را به هر کسی که دوست دارید، بفرستید.
مختصر و مفید
برگ در انتهای زوال میافتد
و میوه در انتهای کمال
بنگر که تو چگونه میافتی.
شنیدم که فقر در ایران بیداد میکند
· شنیدم که در ایران کنار هر کاخنشین صدها کوخنشین آوارهاند.
· شنیدم که در ایران در کنار جامههای رنگین، ژندهپوشانی عریانند.
· شنیدم که در ایران در کنار غذاهای لذیذ و چرب سفرههایی خالی از نان خشکاند.
· شنیدم که در ایران در کنار خندههای قاهقاه، اشکهای بی صدا سوغات چشماند از غم.
· شنیدم که در ایران پدری شبها دیر به خانه آمد تا کودکش دستان خالیاش را نبیند و حلقهی اشک گردنبند مردمک چشم پدر شود.
· شنیدم که در ایران دخترکی با چشمان حسرت بار هر روز ساعتی چند پشت ویترین عروسک فروشی میایستد.
· شنیدم که در ایران پسرکی در بهترین سنین کودکی و شیطنت، باید با خستگی برای روزی 500تومان از این اتوبوس به آن اتوبوس برود و فریاد بزند: آدامس آدامس.
· شنیدم که در ایران راه نان خوردن یکی خود فروشی شده است.
· شنیدم که در ایران مادری لباس گشاد پسر بزرگش را ساسون میگیره تا لباس عید پسر کوچکترش فراهم بشه.
· شنیدم که در ایران دختری از خانه فرار کرد تا کاخ آرزوهایش در فقر و فلاکت پدر نسوزد.
· شنیدم که در ایران تمام اسباب زندگی خانوادهای به خاطر دیرکرد اجاره به خیابان ریخته شد.
· شنیدم که در ایران در پشت نگاههای معصوم دخترک، نگاههای پر از خنجر مردم بی غیرت نهفته.
· شنیدم که در ایران پدری برای تولد پسر 8 سالهاش پژو خرید.
· شنیدم که در ایران قصهی غصهی مردی شده افزودن کار خانهای به کارخانههایش.
· شنیدم که در ایران در کوچهی مهتاب، ماه خریداری ندارد.
· شنیدم که در ایران آسمان آبی ست اما نه برای پیرمرد کور.
· شنیدم که در ایران گل لطیف است اما نه برای انسان بی انگشت.
· شنیدم که در ایران غم همراه همیشگی است، اما نه برای فلان میلیونر زمان.
سخنان مشاهیر بزرگ جهان درباره زنان
دختران 2 دستهاند: دسته اول آنهایی که زیبا هستند و فورا ازدواج میکنند و دسته دیگر آنهایی که به دانشگاه میروند (شاو)
زن از این متأثر نمیشود که به او توجه کنید، بلکه تأثر او از این است که به او توجه کنید و بعد از او دور شوید (تواین)
با زنان همانطور که با کودکان سر و کار دارید رفتار کنید ولی همانطور که با ملکه صحبت میکنید با او سخن بگویید (وایلد)
کار زن افراط و تفریط است، اگه دوست بدارد از شدت محبت بیزار میشود و وای به حال زمانی که دشمنی پیدا کند (ولتر)
از دستپخت زن تعریف کن تا در کنار اجاق خود را قربانی کند (دیل کارنگی)
ازدواج کار خوبی است، ولی بهتر است این کار را انجام ندهید (سامبرست)
زن چون کراوات است، هم مرد را زیبا نگه میدارد هم حلقوم او را میفشارد (ویکتور هوگو)
بوسه مرد علامت عشق و بوسه زن علامت تسلیم اوست (بال زاگ)
در میان جانوران 3 جانور هستند که اکثر اوقات خود را صرف آرایش میکنند گربه، مگس و زن (شارل بوآیه)
در زندگی یک مرد 2 روز ارزش دارد: روزی که با زنی آشنا میشود و روزی که او را به خاک میسپارد (ویکتور هوگو)
نگهبان زن زشتی اوست (مثل عربی)
هر گاه میخواهید از کسی انتقام بگیرید او را به ازدواج ترغیب کنید (برنارد شاو)
راز از هر نوعی بر قلب زنان فشاری غیر قابل تحمل میآورد (پوشکین)
مردها آنچه را که میشنوند از یک گوش وارد و از گوش دیگر خارج میسازند، اما زنان از 2گوش وارد و از دهان خارج میکنند (برنارد شاو)
زن با نگاه خود آتش میافروزد و بیهوده میکوشد تا با اشک خود آنرا خاموش کند (برنارد شاو)
گرانقیمتترین انگشتریهای جهان، انگشتری نامزدی است، چون مرد پس از خرید آن تا آخر عمر قسط میدهد (چگورا)
در برخورد با تازه عروس مردها به صورتش نگاه میکنند و خانمها به لباسش (دیکنز)
زنها فقط 2روز میتوانند مردها را خوشبخت کنند، روز عروسی و روز مرگ (برنارد شاو)
بهترین سفارشنامه زن، زیبایی اوست که در همانجا قابل قبول است (ارسطو)
زن، وقتی از یک حقیقت دفاع میکند منطقش بسیار ضعیف و قدرت اثباتش بیتأثیر است. ولی اگر همین زن بخواهد از یک دروغ دفاع کند آن وقت کسی را تاب مقاومت در برابر او نیست (گالیله)
زن، شیطانی است کاملتر و شیطانتر (ویکتور هوگو)
اشک، نیرومندترین ماده سیال روی زمین است (داوینچی)
اگر زنی عصبانی شد، یقین کنید که یک کار انجام نشده دارد و چارهاش در این است که به عصبانیت تظاهر کند (دیکنز)
برای زن فقط یک بدبختی و مصیبت وجود دارد و او این است که حس کند کسی او را دوست ندارد (اعرابی)
اگر تله به دنبال موش برود، زن نجیب هم دنبال مرد (ضرب المثل سوئدی)
مردها را شجاعت به جلو میراند و زنها را حسادت (برنارد شاو)
و در آخر
ممکن است که از امواج دریا نجات یابید، ولی از دست زنها خیر
تفاوت مدیریت در ایران و اروپا
اروپا: موفقیت مدیر بر اساس پیشرفت مجموعه تحت مدیریتش سنجیده میشود
ایران: موفقیت مدیر سنجیده نمیشود، خود مدیر بودن نشانه موفقیت است
اروپا: مدیران بعضی وقتها استعفا میدهند
ایران: عشق به خدمت مانع از استعفا میشود
اروپا: افراد از مشاغل پایین شروع میکنند و به تدریج ممکن است مدیر شوند
ایران: افراد مدیر مادرزادی هستند و اولین شغلشان در بیست سالگی مدیریت است
اروپا: برای یک پست مدیریت، دنبال مدیر میگردند
ایران: برای یک فرد، دنبال پست مدیریت میگردند و در صورت لزوم این پست ساخته میشود
اروپا: یک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدیر شود
ایران: یک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حالی که مدیرش سه بار عوض شده
اروپا: اگر بخواهند از دانش و تجربه کسی حداکثر استفاده را بکنند، او را مشاور مدیریت میکنند
ایران: اگر بخواهند از کسی هیچ استفادهای نکنند، او را مشاور مدیریت میکنند
اروپا: اگر کسی از کار برکنار شود، عذرخواهی میکند و حتی ممکن است محاکمه شود
ایران: اگر کسی از کار برکنار شود، طی مراسم باشکوهی از او تقدیر میشود و پست مدیریت جدید میگیرد
اروپا: مدیران به صورت مستقل استخدام و برکنار میشوند، ولی به صورت گروهی و هماهنگ کار میکنند
ایران: مدیران به صورت مستقل و غیرهماهنگ کار میکنند، ولی به صورت گروهی استخدام و برکنار میشوند
اروپا: برای استخدام مدیر، در روزنامه آگهی میدهند و با برخی مصاحبه میکنند
ایران: برای استخدام مدیر، به فرد مورد نظر تلفن میکنند
اروپا: زمان پایان کار یک مدیر و شروع کار مدیر بعدی از قبل مشخص است
ایران: مدیران در همان روز حکم مدیریت یا برکناریشان را میگیرند
اروپا: همه میدانند درآمد قانونی یک مدیر زیاد است
ایران: مدیران انسانهای ساده زیستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد
اروپا: شما مدیرتان را با اسم کوچک صدا میزنید
ایران: شما مدیرتان را صدا نمیزنید، چون اصلاً به شما وقت ملاقات نمیدهد
اروپا: برای مدیریت، سابقه کار مفید و لیاقت لازم است
ایران: برای مدیریت، مورد اعتماد بودن کفایت میکند
برای عشق ...
برای عشق قبول کن ولی غرورت رو از دست نده
برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو
برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه
برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن
برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر
برای عشق وصال کن ولی فرار نکن
برای عشق زندگی کن ولی عاشقانه زندگی کن
برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش
برای عشق خودت باش ولی خوب باش
دو سوال جالب
فرض کنید به شما این امکان رو میدن که یه رئیس واسه دنیا انتخاب کنین که قادر باشه به بهترین نحو ممکن دنیا رو رهبری و صلح و ترقی و خوشبختی رو برای بشریت به ارمغان بیاره
سه نفر برای این کار نامزد شدن.شما بگین بین این سه داوطلب کدوم رو انتخاب میکنین؟
***
ولی اولش به یه سوال جواب بدین. بعدش میریم سراغ انتخابمون.
فکر کنین که شما یه مشاور و مدد کار اجتماعی بسیار کار آمدی هستین و یه روز تو دفتر کارتون نشستین یه خانوم حامله به شما مراجعه میکنه که هشت تا فرزند داره. از این فرزندان سه تاشون ناشنوا، دو تاشون کور و یکی از اونها عقب افتاده هست.ضمنا خود این خانوم هم به بیماری مهلکی دچار هست.
از شما مشورت میخواد که سقط جنین بکنه یا نه؟
شما با تجاربی که دارین و صرف نظر از اعتقادات مذهبی برای این خانوم حامله چه پیشنهادی دارین.
کورتاژ بکنه یا خیر؟
***
الان شد دو تا سوال:
١-یه رهبر واسه دنیا ٢- مشکل این خانوم حامله
***********
گفتیم که سه تا نامزد برای ریاست دنیا داریم.
آقای شماره یک: با سیاستمدارهای بدنام و رشوه خوار کار میکنه. مشورتش با فالگیر و رمال و غیبگو و منجم هست. به زنش خیانت میکنه و روزی ده لیوان هم مشروبات الکلی صرف میکنه.
آقای شماره دو: از محلهای کار قبلیش اخراج شده، تا 12 ظهر میخوابه. در مدرسه چند بار رفوزه شده.تریاک میکشیده و تحصیلات آنچنانی هم نداره. روزی یه بطری مشروب میخوره و چاق و بی تحرک هست.
آقای شماره سه: دولت کشورش بهش مدال شجاعت داده. گیاه خوار و دارای سلامت کامل هست. اهل سیگار و مشروب هم نیست و هیچگونه سابقه بدی هم تا بحال نداشته.
به چه کسی رای میدهید؟
جوابها در ادامه مطلب
ادامه مطلبفقط دریا دلش آبیتر از من بود...
فقط دریا دلش آبیتر از من بود
و من از دریا دلم دریا
فقط این را ندانستم
چرا گشتم چنین تنها تر از تنها
به هر آبی شدم آتش
به هر آتش شدم آبی
به هر آبی شدم ماهی
به هر ماهی شدم دامی
به هر نامحرمی ساقی
به هر ساقی می باقی
و تو این را ندانستی
چرا گشتم چنین عاصی
چرا مهتاب شد سنگ صبورم
چرا بستند پرهای غرورم
چرا آیینهها را خاک کردند
مرا از رنگ شب سیراب کردند
قوی تنها
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشهای دور و آنجا بمیرد
درآن گوشه چندان غزل خواند آنشب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی برآنند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم، آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قوئی به صحرا بمیرد..
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
..
تو دریای من بودی آغوش بگشای
که میخواهد این قوی تنها بمیرد
امشب دلم دارد به سر حال و هوای دیگری ...
امشب دلم دارد به سر حال و هوای دیگری
تنهاتـر از تنهــا شــده دارد نــوای دیگـری
حال و هوای عاشقی در یک شب بارانی است
میخواهد او نجوی کنم، بر ما سِوای دیگــری
بر هر دری دستی زدم تا وا شود امـا نشـد
امشب نشان داده دلم، دارالشفای دیگری
دورم نکن ای آشنا حـالا کـه سویـت آمــدم
چون نیست جز مأوای تو مهمانسرای دیگری
بغضم ترک برداشته، ای شب تو هم فریاد زن
امشب دلم دارد به سر حـال و هـوای دیگــری